این روزها هیچ حرف تازه ای نه از دلم ونه از هیچ کجای دنیا ندارم خوبم ؟ مینویسم که خوبم اما  تو باور نکن. این روزها تنها احساس کسی را در کنار خود داشتن که بی پروا با او حرف بزنی واو فقط گوش کندوگه گاه دستهای مهربانش را روی شانه ات بگذاردو با تبسمی شیرین ترا به خودش بفشارد گرمای مطبوعی به تنم میریزد ومن نعشه از خوشی را غرق رویا میکندامشب شاید مثل هر شب این شب نوشته های مخشوش را پاره نکنم خوب به نوشتن با یه مداد روتن سفید دفتر هنوز بیشتر عاشقم.

دلم میخواد الان که شب سردی ویه کمی دیر وقت واسه قدم زدن برم بیرون من باشم ویه خیابون که انتها نداره .وصدای قدمهای خودمو بشنوم مثل همه سالهای دور گذشته  اون سالهای خوب دوران دانشجویی واون همه ولولوژی های من وهمه دوستام.کی فکرشو میکرد توی زندگی اینقدر وقت کم بیاری که همیشه تا دیر وقت بشینی مثلا چند ورق کتاب بخونی  یا حتی کاری که من لذت میبرم اینه که بشینم وهمینجوری واسه خودم فکر کنم وگاه برم به هپروت.نمی دونید چه قدر لذت بخشه وقتی واسه چند ثانیه میتونی واسه خود خود خودت باشی .خدایا ناشکر نیستم همینکه دو تا دسته گل بهم دادی که شیرینی دنیا تو خنده هاشونه خیلی ممنونم ازت ممنونم خدااااااااا

--------------------------------------

همین امشب درون سایه ها یک نفر فریاد میزد

روشنی رویای دور یک نابینا نبود.

-----------

در من هوای پریدن است

تا انجا که بالها رمق دارند

از درو دیوار زمان بالا خواهم رفت

وپاهای خمود از ماندن را بر دوش خواهم کشید.